تبليغاتX
:: کانون دانشجویی رهپویان منجی(عج) ::  

خدا كند كه رضایم فقط رضای تو باشد هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد



بسم رب المهدی (عج)

 صبرم از جام وجود لبريز گشته

    مولاي من! سال هاست كه كاسه هاي صبرمان لبريز شده است و آتشفشان دل مان فعال. سحاب چشم مان جز خون نمي بارد و در دشت دل مان جز خار غم نمي رويد. امواج خون در درياي ديده مان مي غرد و ساحل پلك مان را مي فرسايد. لب هاي مان از فرط عطش ترك خورده اند و گوش هاي مان از كثرت ناله ها كر شده اند. زبان هايمان از شدت ترس لكنت گرفته اند و صداهاي مان در حنجره ها خفه شده اند.

                  

    اما مولاي من! هنوز هم در دل شب هاي تاريك يأس، در قعر درياي هولناك خون، بر فراز آسمان دودآلود زمانه، از درون ظلمتكده دنيا، از گوشه هاي نمين سياه چال هاي ظلم، از زير آوارهاي فقر، از كنار چشمه سارهاي مادي، از ميان انسان هاي بي دين... عده اي تو را مي طلبند و ذكر نام تو را زمزمه مي كنند. يعني كه اي يوسف اسلام، بيا كه چشمان يعقوب جهان كور شده است.

    يابن ياسين! در سيناي عشق تو سينه ها چاك كرده و تن ها صف به صف آراسته ايم تا شاهدان نخستين قدوم مبارك تو باشيم. آري! سال هاست كه در پي يافتن وجود نازنينت خانه به دوشيم. آوارگي گرچه سنت ديرين عشق است كه عاشق را چاره اي جز استمرار و احياءاش نيست، اما اي نازنين معشوق! هيچ شنيده اي كه معشوقي عاشقش را در دار هجران رها كند و در آتش خيال وصلش بسوزاند؟ هيچ شنيده اي كه عاشقي به جرم عشق، در دادگاه معشوقش محاكمه گردد؟! هيچ شنيده اي كه فرقت عاشق و معشوقي قرن ها به طول انجامد؟ پس اي مولاي من! «الي متي احار فيك»؟

    مولاي من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل هاي بوستان حيات ابناي آدم عليه السلام دستخوش شبيخون طوفان هاي خزان شده است. بيا كه همسنگران خداجو و عاشق پيشه ام يك يك شهيد ظلمت زمانه گشته اند. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان هامان طراوت و سرور را ارزاني دار.

    مولاي من! دوست داشتم در فراسوي مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معني كنم، غزلي همسان زيبايي هايت بسرايم و مثنوي مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادي نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بي جوهر. ما انسان هاي هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت فرسا چه مي توانيم بگوييم جز اينكه: «اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا - صلواتك عليه و آله - و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».

 

مهدوی باشید و سبز

 

 

+نوشته شده درجمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:37 توسط از تبار گل یاس |